"خال"
خال رخ دوست را به دولت دنيا نمي دهم
صداي آن پنكه آبي را
كه تا ابد به دور سر دنيا مي چرخد
در چهل سال رنج روان
آن ماهي مدهوشم
به خدا آن زاغِ مرده ام
كنارِ كليد باغ،نخ سبزم
نزديك خانه چه خار ها،طفلكي كه خوابيده است
نشان ردِ دوست
و برّه اي كه او را مي جويد،در بابونه ها
من مي آيم ناگاه
از جاليز،سر بالا مي كنم با دستنبويي
گلّه بز ها در شيب بالا مي رود
با ردي از بوي خاك
با خيال رخ دوست.
جنازه ها برمیگردند
سرشان را در چاله ها پیدا میکنند.
برای این همه شعری که گفتی
آیا مرگ مکافات است؟
شیرازه زندگی را با خود به خانه بردم
مثل سرم وصل کردم به خودم
مرگ به هیچ درد آدمی نمی خورد.
حشرات خشک شده در جعبه های چوبی می آرامند
آدمی در گور
تا رعشه آب بیدارش کند.
خوابهای رنگی در برگهای حنا
دل آب شده من در جاشمعی
این زمستان به دندان سگی نمی ارزد.
چندم ماه بود که گریه کردم؟
زمین مهربانتر است
یا دست هایی که مجوز دفن صادر میکنند؟
مرگ می آید
مثل تراموا نجوای عجیبی دارد.
دستش را در کندوها میکند و صدای ملکه را می دزدد.
چون صدایی در کارخانه متروک شنیده می شود.
و اگر نبود فرسوده می شدیم
مفصل هایمان عیب می کرد.
روحت به دره سرازیر می شود.
مثل درنا میرقصد
و ما چند شمع مشکوک روشن میکنیم.
حریف غم ها نبودم
سنگها و سر در گمی ها
حریف آفتاب که بر جنازه ات تابید.
آواز کبکم روی بازوی برف
تراشه فصل پای دیوار لجوج
کسی بیاید و
این همه کلمه خونی را از دهانت بشوید.
بگو پرنده ای بخواند و
با قوس منقارش ماه را کامل کند.
تو می میری
و صدای طبل دنیا را کوچک می کند
و شاعران استعداد بیشتری برای مردن دارند.
درگذشت رضا بروسان ،همسرش الهام اسلامی و فرزندشان را به دوستان بالادست و پایین دست تسلیت می گم.